سلام و درود دوباره به دوستان!
برای شروع مجدد همین بس:
وجه افتراق عشق و هوس
در میزان از خودگذشتگی عاشق است به معشوق.
عشق روحانی و آسمانی است و هوس جسمانی و زمینی.
عشق پایدار و ماندگار است و هوس گذرا و ناپایدار.
عشق پاکیزه و پالوده است و هوس پلید و آلوده.
عشق آبرو می خرد و هوس آبرو می برد.
و... و... و...
و سپاس از لطف همراهان!
بشتابید و پرسش ۳۷ را از دست ندهید!
از پیوندهای همین وبلاگ به "۱۰۰پرسش" سری بزنید
و پرسش ۳۷ را با نگاه های قشنگ و پاسخ های خوبتون دریابید!
و با عرض پوزش از محضر همه ی عزیزان
و با سپاس بیکران از مهر و لطفشان
بنا به دلایلی که نشاید گفت
از سرزدن و پاسخ و تقدیر
انفرادی و تک تک
معذورم.
تا بعد...
![]()
![]()
عارف زنجیر وابستگی گسسته و شاهد دست از جان شسته ای است که در
میان خلق الله به سادگی می زیست و در همان حال با بال دین و معرفت در
کمالات ملکوت و در اشارات وادی معنا،سیر و سیاحت عاشقانه و گشت و گذار
عارفانه داشت.نگاهش جذاب بود و کلامش رسا و لحنش آرام(و هرجا که لازم
می دید ،فریاد بیدارباش).
روح الله بود و پندار و گفتار و کردارش همه رنگ و بوی الهی داشت. میلیون ها
نفر در ایران و سرتاسر جهان ، شیفته ی سلامت و صلابت و شهامت و محبتش
بودند و از این اَبَر مرد قرن(که متاسفانه هنوز در همین ایران هم عده ای به طور
کامل نشناخته اندش)هر چه بنویسیم و بگوییم و بخوانیم و بشنویم کم است.
به مناسبت فرارسیدن۱۴خرداد، به نامه ی زیبا و عارفانه و پرمحتوای این پیر پیرو
حق، که خطاب به فرزند عزیزش حاج احمد آقا نوشته اند
(به نام "نقطه ی عطف")، بعد از مدتها نظری دوباره انداختم.
حیفم آمد که بخشی از آن را در اینجا نیاورم
(گرچه واقعا انتخاب بخشی از آن و گذشتن از بقیه اش،کاری سخت است):
لطفا به ادامه ی مطلب بروید...
ادامه مطلب
از پیوندهای همین وبلاگ وارد وبلاگ"۱۰۰پرسش" شوید و
پرسش ۳۷را حتما لطفا ببینید و لطفا حتما پاسخ دهید!
همچنانکه در وجود فرد عشق و گرسنگی به دنبال هم می آیند مجموع زندگی
نیز بر مداری می چرخدکه کانون بزرگ آن تغذیه و تناسل است.تغذیه وسیله ای
است برای تولید نسل و تولید نسل وسیله ای است برای تغذیه.ما می خوریم تا
زنده بمانیم و به بلوغ برسیم و با ازدواج هستی خود را تکمیل کنیم و با توالد و
تناسل از تن رو به زوال خود حیات نوی بیرون دهیم که نیروی خود را برای تغذیه
و رشد و نمو از سرگیرد و شاید هم پیکر و اندامی نغزتر از پیش بیابد.......
افراد انسان با ازدواج نیرومندتر می گردند و آمیزش نژادها مایه ی از سرگرفتن
جوانی و نشاط آنان می شود.
اگرچه این آمیزش پرمعنی است ولی شباهتی به آن دوستی دو فرد دگرگون که
ریشه ی شاخسار عشق و محبت است ندارد.
آیا چنین شباهتی را در ابتدایی ترین موجودات زنده می توان یافت؟
در "پاندورینا" که پرتوزوئونی است مرکب از یک مستعمره ی شانزده سلولی
به این شباهت برمی خوریم....و همینطور در "ایندورینا".... ............ .............
حال پس ازاین بحث زیست شناختی مسئله عشق چه مقامی پیدا میکند؟...
افلاطون درکتاب"مهمانی"از قول آریستوفان جواب این سوال رابه طنزچنین میدهد:
"زمانی هردو(جنس نر و ماده)یکی بودند ولی خداوند به علت شرارت انسان او
را به دو نیم کرد مانند دیوْآلبالو که برای ترشی گذاشتن به دونیم کنند یا همچون
تخم مرغی که از وسط با یک تار مو نصف کنند...
هریک از ما در جدایی فقط نیمه ای از انسان است... و همیشه نگران آن نیم
دیگر است... میل و جنبش به سوی یکی شدن "عشق" نامیده می شود.".....
ولی در پاسخ دادن به ماهیت عشق چنین جوابی بیشتر عرفانی خواهد بود....
شاید در ذرات پایین تر پروتوزوئون ها فقط عدّه ی کمی از نرها به دنبال "نیمه ی
بهتر خود" افتادند و فقط آنها که به جستجو افتادند و پیدا کردند نسل بعدی را
به وجود آوردند و بدین ترتیب در هر نسلی فقط عشّاق (یعنی آنها که خود را با
نیمه ی دیگر در هم آمیختند و کمال خود را باز یافتند) این میل به وحدت را به
جریان حیات بدل ساختند.
آنها که این کشش عجیب را نداشتند یا آن را به نحو ضعیفی واجدبودند بی آنکه
بچّه ای بزایند مردند...
بدین ترتیب در هر نسلی این گرسنگی شدید رو به افزایش نهاد و عجیب نیست
که سرانجام بر دیگر امیال و غرایز چربید و شهوت غالب گشت و از مرگ قوی تر
شد زیرا با استمرار دائم خود و از روی صبر و استقامت مرگ را فریب داد.
شاید از این راه بود که "عشق" ظاهر شد.
ادامه دارد..........
و روز گرامی مادر بر همه ی مادران خوب و نازنین عالم مبارک باد!
حقّ مادر (از رساله ی حقوق امام سجّاد(ع) ):
"حقّ مادرت بر تو این است:
دانستن این که او تو را آن چنان حمل نموده
که دیگران را این گونه حمل نمی کند
و از میوه ی قلب خود آن چنان به تو عطا نموده
که برای دیگران چنین عطایی نمی کند
وبا تمام اعضایش تو را حفظ نموده است
و ترسی نداشته که خود گرسنه باشد و تو سیر
خود تشنه باشد و تو سیراب خود عریان باشد و تو پوشیده
خود در معرض تابش آفتاب باشد و تو در سایه
خودش سختی بیداری را تحمّل کرد تا تو در خواب باشی
و تو را از سرما و گرما محافظت نمود تا این که برای او باشی
پس تو به هیچ وجه توان شکرگزاری او را نداری مگر این که خداوند
تو را یاری کند و توفیق دهد."
در سرتاسر زندگی انسان ، به اجماع همه ،عشق از هرچیز جالب توجّه تر است و
تعجّب اینجاست که فقط عدّه ی کمی درباره ی ریشه وگسترش آن بحث کرده اند.
در هر زبانی تقریبا از قلم هر نویسنده ای،دریایی از کتب و مقالات درباره ی عشق ،
پیدا شده است و چه حماسه ها و نمایشنامه ها وچه اشعار شورانگیزی که درمورد
آن به وجود آمده است. با این همه چه ناچیز است تحقیقات علمی محض درباره ی
این امر عجیب و اصل طبیعی آن و علل تکامل و گسترش شگفت انگیز آن... .
درست است که مردان،جویای زنانند وعشق که"گرداننده ی آفتاب و ستارگان است"
روح را پیش از فنای جسم به مرحله ای از علوّ زودگذر بالا می برد ، ولی چرا؟
عشق از نظرگاه شعر ، چشمه ای است که جاودانه از دل انسان می جوشد ، امّا
رمز این جوانی جاودانی در چیست؟ ....... آیا عشق در ایجاد زیبایی به همان اندازه
دخیل است که زیبایی در ایجاد عشق؟
....بگذار تا از خرمن دانش استندال و مول و بولشه و گورمون و فروید و
استانلی هال آن چه می توانیم ، جمع کنیم و ببینیم که آیا می توانیم صورتی
ترکیب دهیم که عشق در آن ،چنانکه هست نموده شود و عمل و معنی خود را در
آن ظاهر کند؟
بگذار تا در حدود توانایی خود راهی را که عشق از آن آمده است نشان دهیم.
از "لذات فلسفه"ی "ویل دورانت"
(این مطلب ادامه خواهد داشت......)
مُحب کیست؟
محبوب کجاست؟
و شعری از فروغ را با همین نام(کسی که مثل هیچ کس نیست) تفسیر کرده اند
البته به قلمی بسیارشیرین و شیوا که من واقعا از خواندنش لذت بردم.
و گفته اند که فروغ این شعر را برای امام عصر(عج) سروده است.
دوست دارم شما عزیزان هم این کتاب را بیابید و بخوانید و نظرتونو در این باره بگید.
(البته من آقای عمرانی را نمی شناسم و اتفاقی کتابشونو دیدم)
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدر نیست...مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت...هم روشن تر......
و اسمش آن چنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و می تواند...
(شعر طولانی ست و خودتون پیداش کنید و همه رو بخونید...)
چه کسی متحمّل تر؟ چه کسی نیرومندتر؟ چه کسی تیزتر؟
چه کسی شادتر؟ چه کسی غمگین تر است؟
مینوی خرد پاسخ داد که:
اورمزدخدا (از همه) متحمّل تر است که نُه هزار سال بدی را نسبت به آفریدگان
خود از سوی اهرمن بیندبا این همه به جز عدالت و با تحمّل او را نزند.
و سپهر نیرومندتر. و حافظه ی مردمان تیزتر. و روان نیکوکاران شادتر.
و روان بدکاران غمگین تر است.
لازم دیدم اندرزهایی از آن را بنویسم:
-کوشا و میانه رو باش و از کوشش نیک خویش بخور و ایزدان و نیکان را بهره
برسان.چنین به وظیفه رفتار کردن تو را مِهترین کار نیک است.
-از خواسته ی دیگران مدُزد تا کوشش درست خودت از میان نرود.
چون که گفته شده است که آن که نه از کوشش خویش بلکه از چیز دیگری خورَد
مانند کسی است که سَرِ مردمان را به دست دارد و مغز مردمان را خورَد.
-در پیشرفت کار کوشش بهتر است و برای اینکه آدمی مورد اعتماد همه باشد
استواری بهتر است.
-به هیچ نیکی گیتی تکیه مکن چرا که نیکی گیتی همچون ابری ست
که در روز بهاری آید که به هیچ کوه نپاید.
دوست بازدیدکننده ای به نام"مهدی ژرفاجو" صاحب وبلاگی با این نشونیwww.delvapasi.ir
پستی داشت درباره ی شعردزدی برخی ها که اشعار این و اونو به نام خودشون
منتشر می کنند.منم به پیشنهاد ایشون جست و جویی از شعرای خودم در گوگل
کردم و دیدم که دوستانی نه تنها اشعار بنده رو هم به سرقت برده اند بلکه وبلاگ"
۱۰۰پرسش" منو هم صاحب شده اند!!! واقعا شگفت زده شدم! این دیگه نوبرشه!
به پیشنهاد همین دوست(مهدی ژرفاجو)-که بسیار ممنونم ازش- شما هم
جست و جویی از آثار خودتون داشته باشید و این واقعیت تلخو به چشم
حیرت خود ببینید.
باور کنید من تاحالا -شاید چون که خیلی ساده ام- هرگز فکر نمی کردم که در
عالم وبلاگ ها چنین کاری اتفاق بیفته.بنابراین از این پس فقط به نوشتن
مطالب عمومی خواهم پرداخت و دیگه شعرامو در اینجا نخواهم گذاشت
تا این گونه ناجوانمردانه به سرقت نروند.
به امید روزی که هیچ گونه دزدی در هیچ زمینه ای -به ویژه در زمینه ی شعرو ادب-
روی ندهد!
باور کنید شعردزدی از پولْ دزدی هم بدتر و کثیف تره! چون دزدیدن فکر و
اندیشه و فرهنگ آدماست!
ننویسم:
امام علی(علیه السّلام) به یاری از یارانش فرمود:
آیا می خواهی از واجب و واجب تر - نزدیک و نزدیک تر - عجیب و عجیب تر -
و مشکل و مشکل تر برایت بگویم؟
عرض کرد : آری بفرما!
فرمود:
واجب:اطاعت خداست و واجب تر:ترک گناه
نزدیک:قیامت است و نزدیک تر: مرگ
عجیب:دنیاست و عجیب تر: محبّت و دلبستگی به دنیا
مشکل:عالم قبر است و مشکلتر: بی توشه رفتن به قبر
التماس دعا!
"حضرت فاطمه ی زهرا"(سلام الله علیها) بر همه ی اهل
عشق و محبّت و محبّان خاندان عصمت و طهارت و پیروان طریقت حقیقت و
عاشقان معرفت و ولایت تسلیت باد!
صد هزاران چون بقیع اندوه در جانم
بارها و بارها غمنامه می خوانم
صد بقیع آرامش و تنهایی و غربت
تشنه ی با دوستان و عاشقان صحبت
بی نهایت چون بقیع آمیخته با خاک
بر گرفته در بر و آغوش نسلی پاک
صد بقیع از عدّه ای نامرد نالیدن
سنگ و خاک صبر را بر سینه مالیدن
صد هزاران فاطمه عشق خدا در سر
مهربانی با پدر- همسایگان- همسر
چند صد زهرا دمادم یا علی گفتن
دُرّ عشق و معرفت را با علی سُفتن
صد هزاران فاطمه در عاشقی تَفتن
با ولایت بودن و راه پدر رَفتن
صد هزاران فاطمه عشق دفاع از حق
عاشق و شیدای گشتن بر پدر ملحق
اینم یه شعر تقدیم به شما یاران که دو ست دارم ببینم نظرتون درباره ش چیه؟(زیاد به پراکندگیش گیر ندین)
با جک کج نتوان پنچر ماشین گرفت
نتوان بی هنری منطقه ی چین گرفت
به سر بازی شطرنج که فن می طلبد
امتیازی نتوان بی رخ و فرزین گرفت
آینه حُسن تو و عیب تو را می گوید
نسزد که به دل از صافدلان کین گرفت
این که هر بی خردی داعیه ی دین دارد
خُرده هرگز نتوان بر خِرد و دین گرفت
اسب وحشی هوس می دود و می بَرَدم
بایدش دهنه و افسار زد و زین گرفت
آن چنان شعر پُر از حُسن و تری باید گفت
که ز هر بی دل و ذوقی بَه و تحسین گرفت
رخ فرهاد نیاز است که در عرصه ی عشق
با نگاهی بتواند دل شیرین گرفت
گر نداری سپر دست و زره بر تن خویش
نتوانی جلوی نیزه و زوبین گرفت
نتوان زلف اجابت به سر دست نیاز
بی دعا و مدد گفتن آمین گرفت
دل خلقی که ندارند به تو حُسن نظر
نتوان بی مدد سوره ی یاسین گرفت
کشوری را که پُر از حسّ دفاع است و شعور
نتوان با سپه و چکمه و پوتین گرفت
بی گرفتن سر دستان طلب جام سحر
نتوان از خُم مشرق مِی زرّین گرفت
هر کسی جام دل خویش به خورشید دهد
می تواند ز فلق باده ی رنگین گرفت
ای بسا آدم سُستی که به هر آشوبی
خویش را کرد گُم و رنگ دروغین گرفت
هر کسی بگذرد از خود چو شهیدان بلا
می تواند ز خدا شربت نوشین گرفت
بی"محبّت" نتوان بر در میخانه ی عشق
چون شهیدان بلا باده ی خونین گرفت
و مدرسه می رفت. در کنار دجله جوانانی بساط لهو و لعب گشوده و گرم عیش و نوش بودند. به قصد خنده
و تمسخر گفتند:
"یا شیخ بفرما!!! ...بفرما!!!...هه هه هه هه...!!!"
شاگردان ملّا قصد تنبیه و تلافی کردند. ملّا مانع شد و گفت:
"نه! آنان دعوتمان کردند پس سزاوار نیست که اجابت نکنیم."
پس ملّا و همراهانش به جوانان پیوستند.جوانان غافلگیر شده کمی خود را جمع و جور کردند.
ملّا با آنان نشست و با لبخندی ملیح سلام و احوالپرسی کرد و گرم و مهربان مشغول گپ زدن شد.
باز هم جوانان کمی جمع و جورتر شدند و سر به زیر از شرم:"حاج آقا ما شوخی کردیم!"
ملّا که زمین دلها را آماده دید گفت:
"عذر من و دوستانم را بپذیرید که نمی توانیم از بساط شما بهره مند شویم.اگر منعی و عذری نبود حتما
مستفیض می شدیم.... حالا اگر اجازه فرمایید ما مرخص شویم که شاگردان زیادی منتظرند."
و برخاستند و رفتند.
آری اینگونه ملّای عارف بذر تربیت و عشق و محبّت را در دل بایر ولی آماده و با استعداد جوانان کاشت و به
آب زلال مهر و صفای حضور و ادب و معرفت و نزاکت آبیاری کرد.
رفتن استاد ادب همان و ریختن بساط عیش و نوش به دجله از سوی جوانان و شستن دل گل آلوده به آب
گوارای پشیمانی و دویدن با پای عاشقی به دنبال شیخ مهربان همان.
و این چنین است شیوه ی تربیت بزرگان...
آیا بهتر نیست کمی یاد بگیریم؟ (خودم را می گویم)
سرمایه ی من به جز دل نازم نیست
جز این دل ناز و نازک انبازم نیست
با این دل سرخم ارغنون می سازم
جز این دل خونفشان دگر سازم نیست
وقتی که نداری از دل خویش خبر
چون نیست تو را از دل درویش خبر
رفتن به فلک تو را چه سودی دارد؟
چون نیست تو را از غم هم کیش خبر؟
یارب مددی کن که پریشان نشوم
از جمع بدان و زشت کیشان نشوم
آنان که نداری نظری با آنان
یارب مددی که جزو ایشان نشوم
ردیف این شعرم را که"فریاد می کشم" بود
به "فریاد می شوم" تغییر دادم :
(بسیار ممنون از ایشان!)
من ذرّه ذرّه در دلم فریاد می شوم
از دست غصّه و اَلَم فریاد می شوم
من مزرع جوانی ام در برگریز عمر
دادم ز دست و دم به دم فریاد می شوم
با تار دل نشسته ام در گوشه ی سکوت
با ناله های زیر و بم فریاد می شوم
دیگر سکوت هم مرا آزار می دهد
من بر سر سکوت هم فریاد می شوم
حتّی خودم به حال خود فکری نمی کنم
از بی خیالی خودم فریاد می شوم
مرغ "محبّت" از دلم چون باد می رود
دیگر به او نمی رسم فریاد می شوم
رفتی و دیده به سویت نگران است هنوز
اشک بی حاصلم از دیده روان است هنوز
برف پیری به سر کوه دلم باریده
سال ها می گذرد غصّه جوان است هنوز
باغ دل گرچه پُر از خار فراق تو شده ست
باز هم نام گُلت ورد زبان است هنوز
مدّتی رفت که بازار دلم تعطیل است
دل در اندیشه ی کالا و دکان است هنوز
مدّتی شد که ندیدم رخ زیبای تو را
یاد سیمای تو در گوشه ی جان است هنوز
کمی از عشوه و آشوب تو در باغ افتاد
بی جهت نیست که گُل جامه دران است هنوز
چه دوایی ست که درمان "محبّت" باشد؟
عشق در سینه ی ما چون سرطان است هنوز
مقدس آسمانی می شنویم!
قرآن چراغ ایزدی است که ۱۴۰۰ سال بی وقفه فروزان است.کتاب عشق است و محبت و بشارت و
رحمت.دستور زندگی و سعادت. فانوس حرکت و هدایت و .....
عدّه ای کوردل می خواهند که با فوت کردن و باد آستین زدن این چراغ پرنور را خاموش کنند.
امّا به قول شاعر:
"چراغی را که ایزد برفروزد هر آن که تف کند ریشش بسوزد"
پرواز کو که کُنج قفس ، می کشد مرا
در این کویر خشک، هوس می کشد مرا
زخم زبان ناکس و کس می کشد مرا
در کُنج حبس ، روی عَبَس می کشد مرا
در انتهای شهر ، عَسَس می کشد مرا
شیرینی لبش ، چو مگس می کشد مرا
بیمار می کند وَ سپس می کشد مرا
گفتی ظهور می کنی اعجاب می کنی
چشمان جور و فتنه را در خواب می کنی
گفتی که از ترنّم باران رحمتت
رگ های خشک سینه ها پُرآب می کنی
گفتی که شمع محفل پروانه می شوی
پروانه را به دور خود بی تاب می کنی
گفتی که باز می کنی درهای میکده
جان را اسیر رقص می ناب می کنی
حال "محبّت" از شب تاریک غم گرفت
کی ظلمت شب مرا مهتاب می کنی؟
سال نو بر همه مبارک!
اگر هر روز فقط یک قدم به سوی خدا و خوبی ها بر داریم تا بهار و نو روز
بعدی ۳۶۵ قدم به حق و حقیقت نزدیک و نزدیک تر شده ایم.
فرصت را از دست ندهیم!
شاید تا همین لحظه ۳ گام عقب مانده باشیم!
شاید هم شما از آنانی با شید که ۳ گام پیش افتاده اید!
پس به پیش...............................................................!!!
پوزش مرا بپذیرید اگر در چنین شبی دمی نمی کمی به حریم شادی ها!!! لطمه ای بخورد!
امّا فقط دعا کنید که امشب و سحرگاه فردا(حدود ساعت۲-۳)بسیار به اجابت نزدیک است.
بار خدایا!
در این دم در دل میلیون ها نفر شادی آمدن عید موج می زند. امّا اگر حتّی در دل یک نفر در این دم
دمی به قدر نمی غمی باشد به جلالت سوگند که این شادی بر من یکی که حرام می شود.
پس تو را به عزیزی این دم و به شادی و غم قسم می دهم که چنان کن که در سراسر عالم در بین
بنی آدم غمی نباشد.فقط امشب و این دم وفردا شب و شب های دگر و دم های دگر...!
آدمی را می شناسم که آن قدر آزاده است که به قول یکی از دوستان عزیز حتّی هنگامی که همگان
و زمین و زمان نیز نو می شوند و نو می پوشند و جامه ی سال پیش از تن به در می کنند او همچنان
بهار تازه اش را هم با همان جامه ی بهار پیشین اش سر می کند(همچون سرو)!
همین امروز دم غروب که صدها و هزاران نفر (و من نیز یکی) از خرید بازار به خانه هایشان بر می گشتند
کودکی را دیدم که گونی بر دوش در میان زباله ها پی چیزی که به دردش(یا به درد فروختن!؟)بخورد
می گشت.
به جمال و کمال و جلالت سوگند ای خدا جان که دلم سخت گرفت!
جعبه ی شیرینی که در دستم بود زهر هلاهل شد. گرچه (اگر ریا نباشد) در جعبه را واکردم و تعارفش
کردم امّا آزادگی اش! مانع برداشتنش شد.اصرار از من و انکار از او.....و خودم از این اصرارم شرمم آمد
که نزدیک بود آزادگی اش را لکّه دار کنم.
و دست در جیب بردم تا پولی به او بدهم به شتاب از من که باز هم آزادگی پاکش را با پول کثیف نشانه
رفته بودم دور و دورتر شد................................!؟
پروردگارا! ادامه اش با تو...!
بد نیست دم عیدی خاطره ای لطیفه گون تقدیم نمایم شاید لبخندکی در پی آن باشد(و البتّه با پوزش!):
در درازای سالیان دراز تدریسم بارها و بارها می دیدم و می شنیدم که فراگیرانم با شنیدن واژه ی"عشق"
چه واکنش های شگفتی از خود نشان می دادند(و هم اکنون نیز). درست مانند همان واکنش هایی که
با شنیدن واژه هایی چون : "زن-دختر-عروس و عروسی-حمّام-دستشویی-جیش-خر-و...و...و..."از خود
بروز می دهند.و من بخشی از تلاشم در کلاس درس آگاه کردن شاگردانم از مفهوم واقعی عشق و
واژگان همانند آن بوده و است و نیز از بین بردن حسّاسیّت بچّه ها نسبت به این واژه ها...
یاد دارم در یکی از تمرین های کتاب درسی بچّه ها (که البتّه کمی بد سلیقگی گردآورندگان کتاب بود)
بن مضارع "کمک می کند" را خواسته بود.بچّه ها پس از کمی اندیشه به "کُن" رسیدند و ناگهان توفان
ادامه مطلب
خورشید را عیان کن ای کوه استقامت!
"قد قامت الصّلاه"گو ای صاحب قیامت!
ماندیم از فراقت در ظلمت و سیاهی
آهنگ عاشقان کن ای مظهر کرامت!
باز آ و ضربتی زن بر پیکر شیاطین
ای شهسوار والا ای شاه با شهامت!
چون عاشق تو گشتیم دیدیم و هم شنیدیم
از دوستان خیانت از دشمنان ملامت
عشق تو نیست ارزان ای گوهر گرانْ سنگ!
از عشق رویت ای جان! دادم بسی غرامت
باز آ و رونقی بخش افتادگان خود را
قدّ همه خمیده ای سرو راستْ قامت!
سرگشته ایم و حیران ای آفتاب پنهان!
از شرق بی نهایت بنمای یک علامت
بیمار و بی قرارم از دوری نگاهت
می خواهم از خدایت شادابی و سلامت
حرف تو را شنیدم امّا عمل نکردم
اکنون به دیدگانم اشکی ست با ندامت
از بس که شعر گفتم از نام آشنایت
دیوان و دفترم را افزوده شد ضخامت
غرق سرشک و خون شد چشم و دل "محبّت"
شد حال او پریشان اوضاع با وخامت
به روح و روان همه ی رفتگان صلوات و فاتحه!
امشب به سر خاک پدر رفتم و خواندم
یک فاتحه و قطره ای از دیده چکاندم
این قطره نیاسوده یکی قطره ی دیگر
از سینه برآوردم و بر دیده نشاندم
ابر دل من برق الم خورد و به ناگاه
باران سرشک از دل غمناک فشاندم
امشب که شب جمعه ی پایانی سال است
خود را سر خاک پدر خویش رساندم
تا بوسه زنم خاک نشسته به تنش را
بر خاک کشیدم تن خود را و کشاندم
یک سبزه ی زیبا به پدر هدیه نمودم
دل را ز غم دوری او سخت چلاندم
دریای "محبت" شده بود این دل جوشان
یک لحظه شدم غرق و دل از خویش رهاندم
ازجای خود برخیز و آدم شو،تا ساکنان جبروت و ملکوت سجده ات کنند.
نوح شو و در کشتی امن و سلامت بیارام وخود را در دامان توکّل،از طوفان قهر و نفرین،رهایی ده.
چون خلیل،خلعت دوستی حق بپوش و اسماعیل نفس را قربان کن ودر دل آتش رو تا ندای خنک "برداً و
سلاماً" از جانب دوست بشنوی.
موسی شو و ید بیضایی نمایان کن و عصای همّتی به دریای رکود و سکوت بزن تا گداری برای گذر ازخود،
به درماندگان و واماندگان بنمایی،و اژدهایی برآور که زنجیرهای وابستگی، و قلعه های پرطلسم طاغوت، و
نخوت و تفرعن فرعونیان را درهم بشکند.
تا کی اسیر ظلمت و کدورت شب؟
برخیز و روح الله شو،طاغوت را درهم بکوب!
همچو عیسی،فریادعزّت و آزادگی برآر و برسر زر و زور تزویر و جهالت و حماقت،سرود بلند آزادی و آزادگی
برفراز آسمان و فلک چهارم بخوان!
محمُد شو و گردن خدانماهای ابوجهلی و ابولهبی و ابوسفیانی را بر سر پرستندگانشان فرو بشکن ، و
نسلی را از بند عصبیّت و جاهلیّت کور، آزادساز،و پاکی و زلال بودن را بیاموز!
و باز هم محمّد و آل محمّد شو و رایحه ی مهر و "محبّت" و عدالت و وفا و صفا و معرفت و حقیقت و عزّت
و عظمت و همه ی نیکی های عالم را در سرتاسر گیتی پراکنده ساز!
باغ و بستان و گلستان همه آباد از من
گستریده همه در خانه ی خود سفره ی عید
هفت سین چیده میانش که کند یاد از من
سرکه و سبزه و سیر و سمنو چیده در آن
تا که خوشبختی و شادی شود ایجاد از من
ولی افسوس که من مایه ی شرمندگی ام
بهر آن عدّه که هستند به فریاد از من
نبض بازار به هم می خورد از آمدنم
می بَرَد قشر کمی بهره ی مازاد از من
سودها می کند آن کس که ندارد وجدان
بهره ها می بَرَد آن کاسب شیّاد از من
از غم و ناله ی مردم دل من می سوزد
خانه ای غمزده ای کاش نباشاد از من!
آرزو می کنم آن کس که ندارد پولی
همه بیچارگی خویش نبیناد از من!
آرزو می کنم احوال همه خوب شود
تا نبینند همه مشکل و ایراد از من!
وضع کشور بشود بهتر از این ها باید
تا دل جمله ی مردم بشود شاد از من
باز هم من بشوم مایه ی آرامش دل
بهره ی مرد و زن و بچّه خوشی باد از من
به خدا این همه سختی و بلا از من نیست
جز"محبّت" به خدا هیچ نزایاد از من

